اعتراف مي كنم كه من ديگر من نيستم
نامي كه با آن مرا مي خوانيد
نام من نيست.
آنچه مي بينيد
و...
آنچه مي دانيد
همه نه منم !
با من از بهاري ديگر
كه در راه است
حرفي مگوييد
من آواره ام!
بر زميني كه زمين نيست
بر وطني كه وطن نيست
در كنار مردماني كه برادرم نيستند
در كنار مردماني كه برادرشان نيستم
هر ديگري كه از راه مي ر سد ديگر من ،من نيستم
ديگري هستم .
چيزي از آن من نيست جز نيش و زخم
جز
سرگيجه واخم...
ادبيات تنها جايي است كه متفاوت از هرجاي ديگري است .گاهي دريا وابر وباران گريه هاي دل شاعرند وگاهي باد قهقه زنان دست افشان در كوچه ها ولابه لاي درختان با گنجشكان سرود شادي مي خواند.در واقع اين شاعر يا نويسنده است كه شاد است .دنياي ادبي لزوما در بيرون اتفاق شايد نيفتد اما در چارچوب قانون هاي خاص خودش شكل مي گيرد .وهمپاي روزگار وزمانه رشد مي كند.روزي كه براي اولين بار سر وصداي مودم كامپوترم خاموش شد وپنجره اي چشمك زن وكوچك در پايين ظاهر شد توانستم بفهمم
دنياي ديگري نيز پديد آمده است كه بازگوكننده خصوصي ترين انديشه هاي اشخاص مي باشد اما دريغا كه در اين دنيا نيز اكاذيب وابتذال رونق داشت .ودستاني در پي آلوده ساختن چشمهاي بي گناه بودند كه جز به پاكي نينديشيده بودند...ومن سكوت را پيشه گرفتم آنگاه كه اتهام مرگ ماهيان بر من زدند ونخواستم بگويم كه خود ماهي بودم!
ميان ترديدي براي گفتن يا نگفتن گير افتاده بودم .عاقبت قدم در راه مه آلود نهادم همراه اشتياقي براي تجربه اي ديگرگونه .شايد اينبار هم سكوت مداو كند زخم دهان گشود ه اتهام هاي شنيده وناشنيده راوفرصت باشد تا دلتنگي هايم قصه اي باشد براي ماه بلند آسمان شهرم كه دوردست است از دشنام شغالان پير وحسود.
هيچ گاه نخواستم دفاع كنم از حرف ها وحديث هاي ذكر شده وميان گلايه ها چشمان
خيلي ها سر را به پايين افكندم .سري سر به زيرو...البته آنچه باعث شد نام من بر سر زبانها بيفتد چند بيت مختصر شعري بود كه هر كس مي توانست بنويسد يا بگويد.بگذريم مهم نيست .آنچه به ديد مي آيد وآنچه به ديده....
نمي دانم چگونه خواهم نوشت طنز يا شعر يا ...اما...
با دستاني عاشق چون دستان شما مي نويسم با دلي چون دل شما صادق مي بينم ومي دانم روزي چشم انداز غبار گرفته ي پنجره ي رو به ده را دشتي از بهار فرا خواهد گرفت.

